با من بمان
روزی تو خواهی آمد با چشمانی که عشق در پیاله های شیرین آن موج میزندبا دستانی پر از عطوفت ودامانی پر از سخاوت
روزی که باران عشقت را بر تن خیس من می باری ومن در میان مهربانی های تو گم می شوم
روزی خواهی آمد تا کشتی شکسته قلبم درساحل مهر تو پهلو بگیرد
وتن خسته من سالها درد بی کسی را در سینه تو جای می گذارد
روزی خواهی آمد می دانم و آن روز من با تمام تمنای نگاهم به تو خواهم گفت:
که به شوق آمدنت تمام سالهای عمرم را به انتظارنشسته ام
تو مرا با خود می بری به وسعت بیکرانه عشق وتا آخرین سرمنزل دوست داشتن
من وتو ما می شویم وبال در بال هم تا هرچه آبی است پرواز می کنیم
دیگر غمی ندارم حتی اگر برای تمام عمر کسی از من یادی نکند
با تو بودن برایم بس است
واین است سرود خوشبختی من





























بمان
ای تازه تراز باران
با من بمان
تا حجم قلب ترک خورده ام از عشق تو لبریز شود
بمان
تا خستگی شبهای بی کسی از تن به در رود
با من بمان
تا لحظه سبز رسیدن
با من بمان
تا زندگی معنا یابد
بمان
ای همیشه تازه ای همیشه خوب
بمان تا لحظه سرخ غروب
ای خورشید تابان دلم
تو
تمام راهها به گيسوان تو ختم مي شوند.تمام ابرها در دستان تو به دنيا مي آيند
و تمام آفتابها از چشمان تو آغاز مي شوند.
صدايم را بشنو اي يگانه اي که از همه کهکشانها بالاتر نشسته اي!
صدايم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده !
کجا به سراغت بيايم؟اي آخرين آرزوي من!درجنگلهاي انبوه و شرجي شمال يا کوهستانهاي
مغرور غرب؟ بي قراري ام را براي که بگويم ؟ به پيچکهايي که هرگز تا ارتفاع تو قد نمي کشند
يا درختاني که دستشان به دامان تو نمي رسد ؟
از تو فقط با دهانهايي گفتگو مي کنم که بارها نام تو را بوسيده اند ؟
با درياهايي که شب و روز در تو غوطه مي خورند ؟
با دلهايي که بوي شيرين فرهاد را دارند .
صبح ها که آسمان را آرام تکان مي دهي و بر پلکهايمان خورشيد مي ريزي ؟
باتوحرف میزنم ؟درحاليکه بارانها به دورم حلقه زده اند و حرفهايم را ترجمه ميکنند .
اي نازنين تر از افسانه هاي ناگفته ! بضاعت من اندک است .
هديه اي براي تو ندارم جز لبخندهايي که طعم عشق را دارد و اشکهايي که از چشمه هاي ملکوت زلال تر است .
من و شقايق و نارنج همزمان به دنيا آمده ايم ؟
در روزي که دستهاي محبوب تو که لبريز از عشق بودند در تپه هاي ازل سنبله ها و ياسمن ها را مي آفريدند .
اي قشنگتر از روزهاي عاشقي ! اي دلپذير تر از ساعتهاي پرتپش انتظار !





























سلام دوستان عزيز
امروز يکي از زيباترين روزهاي خداست
روز تولد عشق من حميد عزيزم
به مناسب اين روز يه مشاعره را انداختم
لطف کنيد وشعراي زيباي خود را بنويسيد
وتوي جشن کوچک ما شرکت کنيد
از همه شما ممنون هستيم
هواخواه توام جانا و ميدانم که ميداني که هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني
روزي که به دستهاي گرم ومهربونش احيتاج داشتم اومد
وقتي اومد تمام غصه هام رفت سراسرزندگيم شاد شد
تمام فصلهاي زندگيم بهارشد
با وجود نازنينش به من آرامش داد
آرامشي که هيچ وقت نداشتم با اومدنش بدست آوردم
وقتي کنار منه احساس ميکنم هيچ آرزويي ندارم چون بزرگترين
آرزوم وجود خودش بود که بدست آوردم
امروز تولدشه تولد عزيزترين موجود زندگيم
خدا جونم ازت ممنونم که حميدعزيزمنو آفريدي وسر راه من قرار دادي
توي اين روز که خيلي عزيز برام ازت ميخوام بزرگترين آرزوي ما رو اجابت کني
خودتم ميدوني چه آرزويي داريم پس مثل هميشه ياور ما باش
بسي گفتند:«دل از عشق برگير!»
«كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است، اما... نوشداروست.
خواستم عشق را معني کنم...؟
به نزديک آن قفس کنار پنجره رفتم، آن را باز کردم تا آن پرنده زيبا آزاد گردد
ولي آن هنگام که آن پرنده به سوي آسمان پر گشود، معصومانه به زمين افتاد!
به قفس نگريستم، نه...! نه...!
آن پرنده بالهايش را درون قفس جا گذارده بود!
آري...!
آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود
آخر، آن پرنده زيبا به ميله هاي آهني آن قفس دلباخته بود
کلمه هاي سنگين را کنار بزن. يا بال و پري به آن ها بده؛ بگذار با رويايت پرواز کنند.
چرا نمي بينمشان؟!
تو که هميشه از سادگي ات دم مي زني،
بگذار حس کنم که مانند باران ساده اي!
ساده اي به سادگي پيچک سبز تنها.
ساده اي به صداقت نگاهت.
بگذار کلماتت سادگي ات را نشانم دهند.
سبک پرواز کنند. مرا هم پرواز دهند.
باز هم از من مي شنوي که خستهام.
هزاران بار ديگر هم!
پس بگذار سادگي ات مرا آرام کند.
بگذار کلماتت خستگي هزار باره ام را دور بياندازد.
بگذار باورت کنم. تمام تو را. و تمام سادگي ات را
نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم. من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم
دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه دراوج آسمان آبي درحال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيندو آرام نيز به دريا میروند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و ميشويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشتهاي تا با من بماني....!
حميدعزيزم
دوستت دارم
شايد باز هم همان ملال هميشگي تو به سراغم آمده اينبار فقط قطعه اي کوچک برايت مي نويسم چون بغضم بيش از اين امان نمي دهد
من تورا از کوچه هاي حسرت گرفته ام
از تمام شب هاي تنهايي
از لحظات تودرتوي دلهره
از عذاب دقايق بي کسي
از تمام سالهاي ...............
بگذريم
يک کلام دوستت دارم





سلام دوستان
از لطف همه شما ممنون هستيم
ميخوام بعد از اينکه نظرتون رو درباره آف جديد گفتيد
نظرتون رو درباره ی عشق هم بدونيم

حتما نظرات جالبی از آب درمياد منتظر حرفاتون هستيم
اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن اي که حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من
منو گنجشکاي خونه ديدنت عادتمونه به هواي ديدن تو پر مي گيريم
از تو لونه
باز مياي که مثل هر روز برامون دونه بپاشي منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشي
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفسهام
عطرحرفاي قشنگت عطر يک صحرا شقايق تو همون شرمي که از اون سرخه گونههاي عاشق
شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بي ريايي بهترين رنگي که ديدم رنگي آبي آسموني
وفادار
تمام شهرراويرانه خواهم کرد،وباتو آشناي من تمام شهررابيگانه خواهم کرد.ومن يکروز،يکروزنه چندان دور،کتاب ماجرايم با تورا افسانه خواهم کرد. ببين زيبا، ببين شمع بلند دور دست قله ي برفي، خودم راتاکه دنيا هست پيش پاي تو پروانه خواهم کرد.
ببخش اما نميدانم چرا اين بارمن خواهي نخواهی دردل توخانه خواهم کرد
براي فتح اين قله، زماني ترک شهرو مردم و کاشانه خواهم کرد.
وموهاي بلندبيدمجنون نگاهت راشبيه يک نسيم اول دي،شانه خواهم کرد
ومن ازدست خود،از دست عشق تو،تمام اهل اين دنيا وشايد اين اهل اين ويرانه را ديوانه خواهم کرد.
ببين زيبا،صدايت ميکنم حالا همين حالا،قسم خوردم که نامم راکنار نام تو تا انتهاي کهکشان راه شيري نيز خواهم برد.
وزآن دور دست نقطه ي نزديک، تمام سطر سطر عشق هايم را به تو افسانه خواهم کرد.
تو را بين تمام نور چشمي هاي اين خورشد زرد سرکش مغرور، يکي يک دانه خواهم کرد.
بيبن زيبا هزاران بار ديگر باز مي گويم، ترا با عشق خود، با دست خود، با قلب سرشار از جنون خود شبي افسانه خواهم کرد.
توزيبايي فقط ديوانه ام کردي،ببين با عشق چشمت آخرسرمن چه خواهم کرد.
تا آخرش هر جا که باشه هر چي که بشه
دوستت دارم 











و
بهت وفادارم. 











حميد
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بيان کنم.
اينها سرشارترين احساساتي هستند که تا کنون داشته ام.
با اين همه هنگامي که مي خواهم اينها را به تو بگويم و يا بنويسم،
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان کنند.
گر چه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان کنم، مي توانم بگويم، آن گاه که با توام چه احساسي دارم...
آن گاه که با توام، احساس پرنده اي را دارم
که آزاد و رها، در آسمان آبي پرواز مي کنم.
براي امروز و فردا عهد مي بندم نهايت شادي را به تو هديه کنم.
عهد مي بندم نه در صداقت تو شک کنم و نه بي اعتماد باشم،
بلکه حيات تو را با رشد و ژرفاي بيشتري غنا بخشم.
و محبت تو را مي پذيرم، بي آنکه دغدغهي فردا داشته باشم
چون مي دانم فردا بيش از امروز
دوستت خواهم داشت. 





حميد
چرا يکديگر را دوست نداشته باشيم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بي هيچ نگاه و سلامي عبور کنيم؟ با اين همه باران پياپي و ابرهاي سرشار، چرا تشنه بمانيم؟
چرا براي گنجشک هايي که از سفر آمده اند بوسه اي نفرستيم؟ چرا بر لبه آسمان ننشينيم،
و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبينيم؟
به ساعت سفيدي که به ديوار تکيه داده نگاه کن! ميخواهدبا توحرف بزند عقربه هايش برايت دست تکان ميدهندوتو رابه سوي فردا دعوت میکنند.
راستي فردا چه نزديک است! اگر يک بار ديگرفرصت داشته باشم به کوچه هاي ديروز بروم،
کنار خانه تو مي ايستم و نامت را به همه ديوارهاي سنگي ياد مي دهم.
چرا يکديگر رادوست نداشته باشيم؟ پروانه ها و پنجره ها به ما مي گويند که بايد همواره شعر دوست داشتن را بسراييم. من تو را دوست دارم وميدانم هر روز که ليموزاران و بلوطها از خواب بيدار مي شوند، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو مي رسانند.
من تو را دوست دارم و صبح و شب تصوير تو را روي برگهايي که در بهار زندگي مي کنند ميبينم.
من خوب ميدانم که آسمان و زمين دوست داشتن و عشق ورزيدن را از تو آموخته اند.
ازتوعاشقتر کسي راسراغ ندارم.افسوس که گاهي سنگم وگاهی شبنم. گاه آنقدر از تو دور مي شوم که هيچ قاصدکي نمي تواند پيامت را به من برساندوگاه آنقدر ه تو نزديکم که واژه هايي راکه درقلبت زندگي مي کنند، مي بينم.
اي که به ياد تو خوابهايم پر از تمشک و رنگين کمان است، حتي اگر به اندازه يک سرسوزن دوستم داشته باشي ... «هرگز ازتو جدا نخواهم شد
سال ها مي گذرد
و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...
اين روزا که شهر عشق خاليترين شهر خداست
خنجر نامردمي حتي تو دست سايه هاست
وقتي که عاطفه رو ميشه به آسوني خريد
معني کلام عشق خاليتر از باد هواست
اما من که آخرين عاشق دنيام
ماهيه مونده به خاک و اهل دريام
از همه دنيا برام يه چشمه مونده
چشمهاي به قيمت همه نفسهام
از همينه که همه عمرمو مديون توام
تويي که عزيزتر از عمر دوبارهاي برام
بي نيازي به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضريح تو دخيل التماسه
من براي گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پيمودم اين جا اومدم
امشب دلم ميخواد تا فردا مي بنوشم من
زيبا تـــــــــرين جامه هايم را بــــپوشم من
با شوق بي حـــد باغچه ها مو نو صفا دادم
امشب تا ميشد گل توي گلدونا جا دادم
بعد از جـــــــدايي ها، آن بي مرامي ها
فردا تـــــــــــو مـــي آيــــــــــــــي
بعد از گسستن ها، آن دل شکستن ها
فردا تـــــــــــو مـــي آيــــــــــــــي
از خونه ي ما نا اميدي ها سفر کرده
گويا دعــــاهاي منه خسته اثر کرده
من لحظهها را ميشمارم تا رسد فردا
آن لحظهي خوب درآغوشت کشيدنها
درسينه ام جايگاهي است
نامت را حک کردم
هر روز تو را مي بوسم
و مي بويم
و عاشقانه، چشمهايت را نگاه مي کنم
دنيايي ساخته ام
خانه اي بر بلنداي محبت
رشته هاي مهر پيچکهايش
گلدان هايي پر از گلهاي سرخ
و تو
تنها معبود خانهي کوچک من
خانه اي که به وسعت سرسبزي کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را مي فشارم
من فرداي اميد را با چشماني مشتاق مينگرم...
در کنار تو...
اگر شيمي بودم، با نام تو تركيب مي شدم.
اگر فيزيك بودم، نام زيباي تو را تجزيه و تركيب مي كردم.
اگر رياضي بودم، زواياي نام تو را اندازه گيري مي كردم.
اگر جغرافيا بودم، محل آشناييمان را به تمام نقشه ها مشخص مي كردم.
اگر نقاشي بودم، با نام تو غروب زندگيمو رسم مي كردم.
اگر ادبيات بودم، با نام تو اشعار زندگيمو مي سرودم.
اگر تاريخ بودم، زمان آشناييمان را درگوش عالميان مي خواندم.
در برق آن نگاهت، هرشب رهايم اي دوست
شاعر شدم که روزي وصفت نمايم اي دوست
چشمان پرفروغت؟ ميعادگاه عشق است
من آسمان چشمت را مي ستايم اي دوست
احساس و شور عشقي؛ بازآي بي تو زردم
عمري به درد دوري من مبتلايم اي دوست
درد است زنده بودن وقتي شبي نباشي
گر بي تو زنده بودم ؟گو بي وفايم اي دوست
دوست داشتن
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!...
اين وزن آواز من است
عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است
من ميگم
من ميگم بهم نگاه كن ** تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه ** تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چقدر تو ماهي ** تو ميگي اول راهي
من ميگي بمون هميشه ** تو ميگي ببين نميشه
من ميگم خيلي غريبم ** تو ميگي نده فريبم
من ميگم خواب تو ديدم ** تو ميگي ديگه بريدم
من ميگم هدف وصاله ** تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم ** تو ميگي قلبم و دوختم
من ميگيم چشمات و وا كن ** تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم ** تو ميگي آره ميدونم
من ميگم دلم شكسته ست ** تو ميگي خوب ميشه، خسته ست
من ميگم بشين كنارم ** تو ميگي دوست ندارم
من ميگم واسم دعا كن ** تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم و نشكن ** تو ميگي من ميشكنم من؟
من ميگم واست مي ميرم ** تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟ ** تو ميگي نه، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد؟ ** تو ميگي نه، مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيرون؟ ** تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟ ** تو ميپرسي نااميدي؟
من ميگم واسم عزيزي ** تو ميگي زبون مي ريزي؟
من ميگم دلم رو بردي ** تو ميگي به من سپردي؟
شاعر: مريم حيدرزاده
به رخسارت که چون مهتاب زيباست ** به چشمانت که رنگ آبي درياست
به لبخندت که چون لبخند گلهاست ** به آن نازي که در چشم تو پيداست
به گلهاي بهار و عشق و مستی ** به جام جان من کانرا شکستي
به آن عهدي که بستي و گسستي ** به قرآني که آن را مي پرستي
قسم اي نازنين تا زنده هستم ** تو را من دوست دارم، مي پرستم
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!...
اين وزن آواز من است
عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي ** من يک ستاره ماندم و تو، کهکشان شدي
غمگين و دلشکسته به راهت نشسته ام ** از آن شبي که خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو که منم آشناي تو ** اي آشنا که با دل من هم زبان شدي
مي بينمت که پشت تن بوته هاي ياس ** پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من ** چون عشق در خزان دلم جاودان شدي
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد
اي همنفس عشق به دور از همه ي دنيا مياد
تا که وقتي در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هرچي جاده است روي زمين به سينه اي بخت ميرسه
اي که تويي همه کسم بي تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم
وقتي تو نيستي قلبمو واسه کي تکرار ميکنم
گلهاي خواب آلودمو واسه کي بيدار ميکنم
دسته کبوتر هاي عشق واسه کي دون مي پاشه
مگه تن من ميتونه بدون تو زنده باشه
اي که تويي همه کسم بي تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چي ميخوام ميرسم






























حمید
وقتي تو رسيدي و تو قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تو نفس کشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
من و دلم اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه تو خاک وجودم نه گلي است نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغ تو رو ميگيره
حمید
شبها چلچراغ آسمون عشق به خاطر تو روشنه
همه جاي اين دل خزون به خاطر تو گلشنه
به ياد اونکه جز تو نيست وبعد تو قشنگي نيست
به گل قسم ، به عشق قسم ، تو کار دل دورنگي نيست
به ياد اونکه جز تو نيست وبعد تو قشنگي نيست
به گل قسم ، به عشق قسم بدون تو نميشه زيست
قربون اونکه با نگاش با دسته مهربوني هاش
دست نوازش ميکشيد بر سرمن جونم فداش
قربون اونکه با صداش حرفهاي گرم رو لباش
اميد زندگي ميداد ، برق عشق موند تو چشاش
حالا من تنهاي تنها دور از اون قشنگ يار
تو رو از خدا ميخوام راهي نمونده جز دعا
حمید
توي کوچه دلم فقط صداي تو مياد
صداي خوب و هميشه آشناي تو مياد
وقتي بارون ميزنه توي کوچه ي هميشه ساکت ما
پنجره فکر ميکنه صداي پاي تو مياد
صبح ديدم خورشيد داره يواشکي به کوه ميگه
که فقط به کوچه ي ما به هواي تو مياد
اين نسيم سحري که غرق عطر و شبنم
ميدونم به هواي تو فقط به شهر ما مياد
حمید
زندگي چيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگي مرواريد غلطاني است به نام اشک
آينه ي شکسته اي است به نام دل
وفرياد بلندي است به نام عشق
وگل روزي است به نام غم
وخلاصه زندگي يعني خون دل خوردن ، اولش رنج و آخرش مردن
حمید
در غربت اگر مرگ بگيرد بدن من
او که بکند قبر و بدوزد کفن من
تابوت مرا جاي يلندي بگذاريد
تا باد برد بوي مرا بر وطن من
اي مامورين ذهن من درهنگام مرگ من
بر سر سنگ مزارم تکيه يخي بگذاريد
تا بگريد به جاي مادر من
حمید
اگه روزگار گذاشت يه بار ديگه دنيا بيام
بازم عاشقت ميشم بازم سراغ تو ميام
اين دفعه اون دفعه نيست خوب ميدونم چيکار کنم
تا همون جور که ميخوام قلب تو رو شکار کنم
حمید
آيا ميداني
آيا ميداني که آسمان به خاطر دل شکسته عاشقان گريه ميکند
به آواي باران سوگند
روزهاي باراني چتر بر سر نميگيرم
تا در غم آسمان شريک باشم
حمید
دلم سزاوار غمه به جرم دوست داشتن تو
يه روز ميام که دير شده براي برگشتن تو
شايد گناه تو نبود شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبت اينجوري عاشق شدنه
حمید
نشکن دلي که با تو صادق و مهربونه
اگه صدا نداره نگو که بي زبونه
نه التماس و اشکام نه بغضمو شنيدي
نه حتي وقت رفتن فريادمو شنيدي
حمید
سلام دوستان عزیز
شرمنده ما یه مدت نبودیم از همه شما ممنون هستیم که به یاد ما بودید
از امروز بازهم در خدمت شما هستیم
امیدواریم مثل همیشه ما رو تنها نگذارید
نميدانم
نمي دانم تو را چه بنامم
x يا y
همين را ميدانم که
زاويه لبانت sin
با
زاويه ي چشمانت برابر است وکمان ابروانت را در مثلث دلم اسير کردي cos
راستي تو گفتي عشقي که بين من و توست از راه مثلث دو ضلع وزاويه بين حل ميشود
اين را بدان که قاضي اين قضيه کسي نيست جز فيثاغورس
اگر آن را پيدا کردم از راه معادله يک مجهولي آن را حل خواهم کرد
اگر روزي خواستي از دستم بروي تو را زير راديکال عشق قرار خواهم داد
و براي انتقام از تو جذر خواهم گرفت
باهم داخل کروشه زندگي مي شويم وخاطرات خوبي را در پرانتز اتحاد مزدوج از خود بجا ميگذاريم
تو را به جنگل مي برم و آواز پرندگان را نشانت مي دهم
جايي که عشق حاکم است و شکست وجود ندارد
ماه چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهربگو مگوي هم
هروز سلام و پرسش و خنده
هروز قراز روز آينده
اکنون که دل من شکسته و خسته است
زيرا يکي از دريچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
خدايا سراي محبت کجاست
من آواره ام شهر الفت کجاست
عاشقي را عاشق کردن معنا مي کند
عشق را آنان که مي فهمند تفسير مي کنند
تعبير عشق را جز عاشق کسي نمي داند
من و از خودم گرفتن تا که بشکنم دوباره پي آسمون بگردم تو شبهاي بي ستاره
من از آينه گذشتم غربت و به جون خريدم تو نگاه روشن عشق اوج پروازم و ديدم
ازهمين چراغ خاموش آسمون و پيدا کردم حالا تو اين شب ترديد دنبال دلم ميگردم
کاش
کاش فرزند سبزينه هاي رقصان بودم
کاش درامتداد ژاله و شبنم به دنيا مي آمدم
کاش گهواره ام از ماه بود
کاش اهل تپه هاي مهرباني بودم
اينجا زندگي خيلي سخت است
کاش اهل اينجا نبودم
پرواز
دوست دارم پرواز کنم،پرواز به سرزمين هاي سبز و پر لاله ، پرواز به آسمان آبي
وبازپرواز کنم تا ستاره ي گمشده ام را بيابم ، پرواز کنم وبه دل صبورکويرها بروم
تا شايد صبر وبردباري را از او بياموزم
پرواز کنم و با پرستوهاي مهاجر همسفرشوم ، پرواز کنم وتمام نقاط جهان را زيرپا گذارم
تا شايد تو رابيابم وتنها اين کلمه را که هميشه دوست داشتم به تو بگويم وازآن هراس داشتم را به تو بگويم
وبا تمام وجود بگويم بي تو (تنهاييييييييييييييييي تنهايمممممممممم)واقعا تنهايم
قلم را دردستان لرزان خود مي فشارم و فکر و انديشه ام را به سوي افق هاي دوردست پرواز ميدهم
درحالي که اتاقم را به پارچه ي سياهي تشبيه مي کنم که به انتظار نشسته ام
تا شايد از خلال پنجره هاي بسته آن درحالي که روزنه اي در آن نمي يابم
نوري ازتنها عروس آسمان به زميني که هميشه محتاج ونيازمنداوبوده بتابد
ومن نيروي جادويي بگيرم تا شايد زندگي را رنگ تازه اي بخشم
هنوززززززززززززززززززز
درختان خاطرات سبز را مرورمي کنند ومن اندر سفر بال آراسته ام
نگاهم امتداد ظلمت شب را مي دادند وستاره ها نهايت شب را
حس غريب زندگي درباورم سرک مي کشد ولي باز به سوي آسمان چشمان تو مي آيم
تا خود رادرباران اشکهايت شستشو دهم اما باران اشکهايت حتي نگاهم را پاک مي کند
وسوختنم در فراق تو هنوز....ز....ز....ز ادامه دارد
حدیث عشق تو تا در میان است
به لبهایم دو بیتی و ترانه است
هنوز دوستت دارم عزیزم
گواهم شعرهای عاشقانه است
قشنگی ، بی ریایی ، نا زنینی
تو اون شعری که بر دل می نشينی
صفا را در نگاهت می شود ديد
به چشم عاشق زيبا ترينی
باز در کلبه تنهايی خويش
عکس روی تو مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت ولی
اشک چشمان مرا جاری کرد
ببين ببين دلم گرفته باز دوباره
بدون تو بدون تو هوای گريه داره
از غم تو شکسته بغض بارون
می باره مثل اشک من تو ايوون
صحبت ياس و گل اطلسی نيست
بجز تو در خيال من کسی نيست
کنار آشيان تو آشيانه می کنم
هوای آشيانه را پر از ترانه ميکنم
کسی می پرسد به خاطر چه زنده ای
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
تنهايی
همه شب سیاه چشماتو
تو بگو این که داره داد میزنه
تو سیاه شب کیه منم یا تو
به خودم گفته بودم وقتی بیاد
نفسای گرم و راحت می کشم
گفته بودم که پس از اومدنش
دور آه و غصه رو خط می کشم
اما بیچاره دل ساده من
داره تنهایی رو باور می کنه
شبای خیس نبودن تو رو
با غم و با غصه ها سر می کنه
می دونم پشت همین پنجره ای
باز داری منو ورانداز می کنی
اونور شب سیاه قایم شدی
نکنه هنوز داری ناز می کنی
پیش چشمات یه نگاه نقطه چین
توی دستم چمدون خاطرات
نازنین دارم می رم اما بدون
تنها میمونم همیشه پابه پات
تن پوش جان
چتری از گل سایبانم می کنی
ای صدای عشق درجان و تنم
آن سکوت ساکت و تنها منم
من پر از اندو چشمان توام
آشنای دل پریشان توام
آتش عشق تو در جان من است
عاشقی معنای ایمان من است
کی به آرامی صدایم می کنی
ازغم دوری رهایم می کنی
ای که در عشق و صداقت نوبری
کی مرا با خود از اینجا می بری
حرف رفتن
حرف رفتند که میشه دلم انگار میشه پر پر
نمیخوام بیاد شبی که واسه ما شه شب آخر
صد هزار حرف نگفته واسه تو ،تو سینه دارم
شب و روز از تو نوشتن همیشه همینه کارم
جریان گرم عشق لحظه ،لحظه با تو بودن
تو وجود من نشسته بی تو از غصه سرودن
کاش می شد اینو بفهمی که چقدر برام عزیزی
وقت رفتند یه دنیا غصه توی قلب من می ریزی
خوبه این مداد و کاغذ همدم تنهایی هامه
خوبه وقتی بی تو هستم دست کم اینا باهامه
توی دنیای وجودت جز محبت نمی بینم
اینقدر ماهی که با تو حتی ماه رو نمی بینم
حس من حس غریبی ازغم و عشق و نیاز
می دونم میای یه روزی با یه دنیا حرف تازه
عاشق تنهایی رفتن زیر آفتاب نگاتم
بیا با من همسفر باش اگه تو رفیق راهی
بی تو راه رفتنم نیست از گذرگاه سیاهی
سپيده
سپیده عشق ای سپیده صبح
گل بهار عشقم ، با تو شکفته شد
با تو ، راه زندگی
کتاب بسته عشق ، باز و خونده شد
وای که چه شیرین بود ، عشق و یگانگی
چقدر زود گذشت ، روزهای عاشقی
دلمون پرشادی بود ، پرازمهرووفا
تو با قلبی پاک ، دور از غم دنیا
از رفتن تو، روزها می گذرد
عشق تو عزیز ، ازیاد نمی رود
بوسیدن آن لبهای آتشین
افسوس که دگر ، تکرار نمی شود
قدر تو ندونستم ، قلب تو شکستم
عزیزم منو ببخش ، می دونم به تو بد کردم
عطش
عطش کویر تشنه
عطش خواستن من بود
آخرین برگ برنده
لحظه باختن من بود
عشق یه بازی قماره
راه پرگرد و غباره
گاهی خنده ، گاهی گریه
مثل پاییز و بهاره
نمیخوام بازنده باشم
تو بمون تا زنده باشم
توی این بازی آخر
بذارمن برنده باشم
اگر
اگر دنیا مال من بود آن را فدایت می کردم
اگر خورشید مال من بود نگاهت را درآن حک می کردم تا با آفتاب عشقت زندگی کنم
اگر غصه دار شوی به ابرها گویم برایت ببارند
و با شادی هایت پرنده ها برایت نغمه بخوانند
وبه احترام آمدنت برف ها آب شوند
و درختان سرخم کنند وزیر پایت فرشی از گل های نسترن پهن می کنم
تو رو تازه دیدم اما انگار عمریه باهاتم
باور میکنی یا نه من همینم که میبینی
دوست دارم این و بدونی که واسه من
عزیزترینی

سخته برام از عشق تو گذشتن


بی تو مثل چکاوکی غریبم
که بالشو با تیر غم شکستن
حرف دل
از صدا تهی بودم من که با اندوهی از بی صدایی تو را می سرایم
و تو چه خالصانه در مسیر عشق الهی ات قدم می گذاری
درخیالم آینه ای ساخته ام از توکه نگاهت به وسعت بیکران آبی آسمانهاست
و قلب پاکت به پهنای دشتهاست
میخواهم از تو سر شار باشم وتا همیشه در آسمان قلب تو بدرخشم
ای کهکشان وجود من ایمانت را ارج می نهم
و میخواهم پرنده ی نگاهم راسواربر زرق و برق نگاه تو به آن دوردستها بفرستم
آنجا که عشق وآبی است و خدا نزدیک
به من بگو چند خیابان دیگر باید منتظر چشمانت بمانم
هنوز هیچ بامدادی را بدون تو سر نکرده ام
من منتظرم که زودتر از همیشه به سراغم بیایی
اگر بیایی تمام جاده ها و لحظه ها را به خاطر تو
دوست خواهم داشت

وهمیشه چشم انتظار آمدنت
میدانی که عشق و محبت تو ، مرا به زندگی امیدوارکرد
من این احساس زلال را می ستایم
و می گویم با همه وجود عاشقت هستم
زندگی
دل ناباور من جز تو عشقی را نشناخت
به نام عشق و زندگی تو را انتخاب کردم
من از خانه دل همه را جواب کردم
گفتم برای چیدنت گلی از گلزار بهشت
دیگر به امید خدا میروم به سوی سرنوشت
زدم به قلب زندگی برای انتخاب یار
قرعه به نام تو زده سهم منو این روزگار
من دوستت دارم را به تو راحت گفتم
گفتم ولی از روی صداقت گفتم
می پرسی تا کی عاشقم می مانی
ازحالا تا فردای قیامت گفتم
سکوت
قاصدکهای خیالم به آسمان خاطره ها پرواز می کند
زندگی قطره قطره ذوب می شود وآنچه می ماند خاطره هاست
سرزمین خاطره های من وتو جایی است که طلوع وغروب درآن رنگ دیگری دارد
پس همراه من بمان ودراین تیرگی تنهایم نگذار
حامی
مرد مغرور منی تو به تو محتاج نگاهم
حامی دل غریبم
باور دستهای تنهام تویی امنیت بودن
تویی قدرت قدمهام با تو چیزی کم ندارم
درهوای آرزوهام ماهی برکه دورم
با تو می رسم به دریا تو روزای نامردای
اومدی با شعر و شادی به من و دل پاییزی من
مژده بهار و دادی طنین صدای گرمت
مثل لالایی می مونه برام از شدای امروز
امید فردا میخونه
شبهای رفتن تو
شبهاي رفتن تو شبهاي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
با هر نفس تو سينه بغض تو ، تو گلومه
با هرکي هرجا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگ دلم براي اون شبها
کاشي که اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چه ميشه برگردي بازم به روزهاي گذشته
هواي پاييز چراتو عشق ما نشسته
شبهاي رفتن تو شبهاي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
سپردي عهدمونوبه دست باد و بارون
منو زدي به طوفان خودت گرفتي آروم
قهر تو راموبسته غم تو دلم شکسته
تو اين صداي خسته ياد تو پينه بسته
غم دلمو شکسته
شبهاي رفتن تو شبهاي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
غروب باز دوباره ، شب توي انتظاره
ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره
اسم تو فريادمه
درد تو صدام ترانه است
خنده ي آينه تلخ و بي تو پر از بهانه است
آخ که چقدر تنگ دلم براي اون شبها
کاشي که اون عشق بشينه دوباره تو دلامون
چه ميشه برگردي بازم به روزهاي گذشته
هواي پاييز چراتو عشق ما نشسته
شبهاي رفتن تو شبهاي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
خط موازی
معلم يک خط صاف روي تخته کشيد
خط صاف ديگري زيرآن کشيد
خط بالايي عاشق خط پاييني شد
وخط پاييني عاشق خط بالايي
معلم متوجه شد
فرياد زد بس کنيد
دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند

هرگز
کسي در باد ميخواند
تو را تا اوج ميخواهم
براي ناز چشمانت چه بي صبرانه ميمانم
دلم تنگ است وبي يادت دراين غربت نمي مانم
تو هستي در وجودم
تو را هرگز نمي رانم
قسمت
براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام روياهام کردم
انصاف نبود تو ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت مي کنم
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

براي خداحافظي خيلي دير بود خيليييييييييييييييييييييييييييييييييي

خداحافظ
فکر کردم آنقدر ازنگاهم بيزار شده اي
که دور، دور رفته اي
اما دور شده بودي که پا به پا شدنت را نبينم
واشکهاي خدا حافظي را

يک آرزو
اونکه در تنها ترين تنهايي هام تنهاي تنهام گذاشت
خدايا خواهشي دارم
تو در تنهاترين تنهايي هاش تنهاي تنهاش نزار
نميدانم چرا
دوست دارم زير باران قدم بزنم ولي نه با چتر
دوست دارم زيرباران تنها با او درميان انبوهي از درخت باشم
درختاني که برگهايشان از شبنم است
دوست دارم خاطرات را زير باران تجربه کنم
وتنهايي را درخود خلاصه نکنم
تنهايي زير باران بي معناست
ولي نمي دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عاشق کسی است که وقتی در آینه نگاه میکند
به جای خود معشوقش را در آن ببیند
چشمان تو
به من می بخشد شور و عشق و مستی
وتو چون
مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
به خاطر تو
چه زیباست به خاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن
وچه تلخ وغم انگیز
دور از تو بودن وبرای تو گریستن و به عشق ودنیای تو نرسیدن
ایکاش میدانستی
بدون تو ودستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
همه رفتن
همـه رفتن کسـي دور و بـرم نيست
چنين بي کس شدن درباورم نيست
اگــر ايـن آخـر و ايـن عـاقبت بـود
بجز افسوس هوايي در سرم نيست
همه رفتن کسي با ما نموندش
کـسـي خـط دل مـا رو نخوندش
همــه رفتـن ولـي اين دل مـا رو
همونکه فکر نميکرديم سوزندش
چه حاشا کرده اين اندر نخواهش
چـه آيـا زنـده ايـم يـا جـون سپرده
چه حاشا صحبتي حرفي کلامي
چـه جـزو رفتـه هـايـي مـا نمانـده
عجـب بـالـا و پـاييـن داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما
يه روز دورو ورم صدتا رفيق بود
ولــي امـروز ببيـن تنهاي تنهام
خيال کردم که اين گوشه کنارا
يکــي داره هـواي کــار مــا را
يکي غمگين ميون دلسوز ما هست
نـداره آرزو آزار مـا رو
عـجـب بـالا و پايين داره دنيـا
عجب اين روزگار دل سرده با ما
يه روز دور و ورم صدتا رفيق بود
ولـي امـروز ببين تنهـاي تنهـام
تنهـاي تنهـام
اشاره
بايک اشاره تو شکوفا مي شوم ومي توانم ستاره ها را بچينم
عشق تو به من قدرتي بخشيده که براي هميشه مي توانم تا عمق زمان ريشه کنم
تنها
تنها در کنار پنجره نشسته ام مي خواهم خود را در گوشه اي پنهان کنم
تا مأمني يابم براي گريستن هيچ چيز اندوهم را تسکين نمي دهد
هيچ چيز برايم دلپذير نيست بدون دوست مانده ام اماچرا؟؟
وصال
چنانت دوست ميدارم که وصلم دل نمي خواهد
کمال دوستي باشد مراد از دوست گرفتن
مراد خسرو از شيرين کناري بود وآغوشي
محبت کار فرهاد است و کوه بيستون سفتن
سلام
سلام.
سلامي چون اشک
اشکي چون شمع
شمعي چون ماه و ماهي چون تو.
روزي که نگاهمان در هم اميخت ،و تو را ميديدم مي خواستم بگويم که..........!
اما سکوت کردم.
حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشي!
دوست ندارم بگويم ، دوستت دارم. دوست دارم ، درک کني ، که دوستت دارم
بازنده
روزي که مي گفتي من با تو ميمانم......روزي که دانستي من بي تو ميميرم.......روزي که با
عشقت بستي به زنجيرم......بازنده من بودم اين بوده تقديرم........
خوش باوري بودم پيش نگاه تو......
هردم زچشمانت خواندم کلامي نو.....
عشقء تو چون برگي دردستء طوفان بود.....
دل کندن و رفتن پيشء تو آسان بود.....
روزي به من گفتي ديگرنميمانم...گفتم که ميميرم....گفتي که ميدانم
من و عشق
من وعشق تو ویاس و ترانه
من و عشق تو و صد تا بهانه
من و عشق تو و دوری یارم
من و عشق تو و فکر و خیالم
من و عشق تو و لحظه دیدار
من و عشق تو وبوسیدن یار
من و عشق تو و گلهای گندم
من و عشق تو و حرفهای مردم
من و عشق تو و صدای قلبم
من و عشق تو و گریه و خندم
من و عشق تو و تک یادگارت
من و عشق تو و وهم وخیالت
من و عشق تو و دیباچه نور
من و عشق تو و دستای پرزور
من و عشق تو و ریلای قطار
من و عشق تو و شعرهای عطار
من و عشق تو و قلب شکستم
من و عشق تو و صدای خستم
بیا با من که دیگه خیلی دیره
دلم بی تو ز دلتنگی میمیره
دوست ميدارم
دل بی روح جنس آهنت را دوست می دارم
خطوط درهم پیراهنت را دوست می دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست میدارم
غرور سرکش دیوانه ات را دوست میدارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست میدارم
بهاری و من آن عطر خوشت را دوست میدارم
هرلحظه کنارم بودنت را دوست میدارم
تماشایی تو هستی دیدنت را دوست میدارم
دلدار
دل زکف دادم بدین سودا که دلدارم تو باشی
سوختم از غم به امیدی که غمخوارم تو باشی
پرتومه را ندادم راه در کاشانه خود
تا دراین ظلمت سرا شمع شب تارم تو باشی
ازتوای رخشنده کوکب چشم آن دارم که هر شب
با همه دوری فروغ چشم بیمارم تو باشی
هستی خود را به یک لبخند شیرین می فروشم
خودپسندی بین که میخواهم خریدارم تو باشی
ازبرمن هرکجا خواهی برو،آزادی ای دل
من گرفتارم ،نمیخواهم گرفتارم تو باشی
کنارتو
امروز که دست در دست تو در کنارت نشسته ام خیالم آسوده است
دیگراز هیچ چیز و هیچ کس پروا نخواهم داشت میخواهم بعدازمدتها
عشقم را فریاد بزنم فریادی که همگان بشنوند چون کوه استوار
چون آسمان پرسخاوت وچون باران پرنشاطی این سینه مأوای توست
واین دل سرای ابدیت حمید نازنینم دوستت دارم بیشتر از دیروز
ودوستت خواهم داشت تا ابد ای درختان سر به فلک کشیده ای زمین
سخاوتمند ای آبی یکرنگ بدانید حمید از آن من است ومن ازآن او
بدانید و به گوش همگان برسانید من اورا به وسعت آبی دریاها
دوست خواهم داشت



غروب
در آن غروب تنگ وقتی که می رفتی
من گریه میکردم آهسته آهسته
گفتی نگو هرگز حرف خداحافظ
من بی تو میمیرم آهسته آهسته
امشب گرفته گریه ها دست دلم را
دریا کمک کن بیابم ساحلم را
نغمه شب
يه روز يه دوستي از عشق مي پرسه فرق ما دوتا چيه
عشق جواب ميده تو با يه سلام شروع ميشي من با يه نگاه
بعد عشق مي پرسه حالا تو بگو فرق ما چيه دوست ميگه من با يه دروغ تمام ميشم تو با مرگ
به شرجي ترين سايه مي بارمت
ببين به کدام آيه مي آرمت
غزل مهربانتر شده مهربان
به جان خودت دوست ميدارمت
ارزو
نمي دانم که در جاي نگين زرين کلاهت جاي ميگيرم
ويا در زير پاهاي تو بي رحمانه مي ميرم
شايد نمي دانم که بعد سالهايي سخت ودشوار که بعد از روزهاي گرم وشيرين
زمان مردنم آيا در آغوش تو جانم خدا گيرد
ويا اين آرزو در نطفه ميميرد
برای حميد عزيزم
بغض گريه تو چشمهام
حرفهاي درو رو لبهام
چه جوري بايد بگم من
بي تو دنيا رو نميخوام
زده آتيش به وجودم
غم دور از تو نشستن
من که پيش مرگ تو بودم
تو گرفتي منو از من
جزمحبت من چه کردم
که شدي دشمن جونم
تار و پودم رو سوزونده
آتشي که کردي روشن
بغض گريه تو چشمهام
حرفهاي درد رو لبهام
چه جوري بايد بگم من
بي تو دنيا رو نميخوام
رفتي و من غريب تنهام
بي تو مجنونم و رسوا
تو بيا اي نازنينم
به تو خو کرده نفسهام
فاصله بين من و تو
شده اندازه يه دنيا
تو بيا اي نازنينم
تو اميد بده به فردام
پرستاری
عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصه دل
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من
برگ پاييز و خسته دل از باد خزانم
باغبان نيز نيامد به سر دلداري من
عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
قصه عشق شود قصه بيماري من
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست
توي خاموشي لب هام جز تو اسم ديگه اي نيست
توي قلب من عزيزم هيچکسي جايي نداره
دل عاشقم به جز تو هيچکسي رو دوست نداره
با تو
با تو چه زندگي هايي که در رويا نداشتم
تک و تنها بودم اما تو را تنها نمي گذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر مي رسونم
مي رسيدي به من اما آرزو به دل مي مونم
توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم
آنقده رفتم و رفتم که هنوز بر نگشتم
هرچي شعر عاشقونس من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثش شد
اگه من مردم تو بدون چه کسي وارثش شد
با تو
با تو چه زندگي هايي که در رويا نداشتم
تک و تنها بودم اما تو را تنها نمي گذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر مي رسونم
مي رسيدي به من اما آرزو به دل مي مونم
توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم
آنقده رفتم و رفتم که هنوز بر نگشتم
هرچي شعر عاشقونس من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثش شد
اگه من مردم تو بدون چه کسي وارثش شد
نغمه شب
ديشب ذوق انديشه ام را به درياي پرتلاطم عشق برد
وفانوس خيالم را به پرستوهاي مهاجر داد
تا در گذر از مسير افق پيام مرا به گوش شما مونس شبهاي تارم برساند
ديشب خواب بر چشمانم حرام گرديد
تا در سکوتي دلنشين به ضمير پاکتان بينديشم
که چگونه از گلهاي زيباي محمدي گلزاري را به وجود آورديد که شميم گلبرگهايش
هر عاشقي را مدهوش مي کند
ديشب موسيقي چشمه هاي دوستي را که در قلبهايتان جاري است به گوشم خورد
وآن نغمه زيبا گوش جانم را به نسيم نوبهاري نوازش کرد که ديگر از خود رفته
وغم خوردم و در قلبم گفتم که عشق من فقط تو خواهي بود
بيا مادر کفن پوشان به جسم پر گناه من
مرا آهسته خاکم کن تويي تنها پناه من
به مرگ من مکن زاري برو آسوده خواب امشب
که شد يک لات آواره جدا از اين جهان امشب
صداي پاي من دگر نمي آيد از دور
به دنبال من اي مادر دگر نمي آيد مامور
دگر تيغ من امشب نمي سازد تني را چاک
به هنگام سيه مستي نمي سازد تني را خوار
دگر قلب مهربان تو هرگز نمي لرزد
برو مادر بخواب آرام فداي آن رخ ماهت
تو شادي کن به مرگم چون که من شادم
تو مرغت از قفس جسته ولي گاهي بکن يادم
برايت بارها بايد بگويم
که در رگهايم جاري شدي چون خون
که ازمن ساختي بار ديگر مجنون
شايد از شکوه عشق خانمان سوز
برايت بارها بايد قسمها ياد کرد
برايت بارها بايد سرسجده فرود آورد
ز دست تو به تاريکي کوهستان غم بايد سفر کرد
به پيش پاي تو که همچون يک مشت خاک بي بها گردم
براي قلب تو شايد خدا گردم
نوشته:حميد
عبادت
نام تو آوردم دارم عبادت مي کنم
گرد نگاهت کشته ام دارم زيارت مي کنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم
گفتي دلم را بعد اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم
رفتم کنار پنجره ديدم تو را با ..... بگذريم
چيزي نديدم اينچنين دارم رعايت مي کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم
تو التماسم ميکني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم
گفتي محبت کن ، برو باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم
نوشته:حميد
تبريک
تولد حضرت علی (ع) و روز پدر را به تمام پدرای دنيا تبريک ميگم
به پدر خودم وپدر شوهر عزيزمم اين روز رو تبريک ميگم
يک تبريک ويژه هم به حميد عزيزم ميگم
اميدوارم مولا خودش برام نگهش داره
نظرات ()

