با من بمان

روزی تو خواهی آمد با چشمانی که عشق در پیاله های شیرین آن موج میزندبا دستانی پر از عطوفت ودامانی پر از سخاوت
روزی که باران عشقت را بر تن خیس من می باری ومن در میان مهربانی های تو گم می شوم
روزی خواهی آمد تا کشتی شکسته قلبم درساحل مهر تو پهلو بگیرد
وتن خسته من سالها درد بی کسی را در سینه تو جای می گذارد
روزی خواهی آمد می دانم و آن روز من با تمام تمنای نگاهم به تو خواهم گفت:
که به شوق آمدنت تمام سالهای عمرم را به انتظارنشسته ام
تو مرا با خود می بری به وسعت بیکرانه عشق وتا آخرین سرمنزل دوست داشتن
من وتو ما می شویم وبال در بال هم تا هرچه آبی است پرواز می کنیم
دیگر غمی ندارم حتی اگر برای تمام عمر کسی از من یادی نکند
با تو بودن برایم بس است
واین است سرود خوشبختی من

بمان
ای تازه تراز باران
با من بمان
تا حجم قلب ترک خورده ام از عشق تو لبریز شود
بمان
تا خستگی شبهای بی کسی از تن به در رود
با من بمان
تا لحظه سبز رسیدن
با من بمان
تا زندگی معنا یابد
بمان
ای همیشه تازه ای همیشه خوب
بمان تا لحظه سرخ غروب
ای خورشید تابان دلم

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥