با من بمان
روزی تو خواهی آمد با چشمانی که عشق در پیاله های شیرین آن موج میزندبا دستانی پر از عطوفت ودامانی پر از سخاوت
روزی که باران عشقت را بر تن خیس من می باری ومن در میان مهربانی های تو گم می شوم
روزی خواهی آمد تا کشتی شکسته قلبم درساحل مهر تو پهلو بگیرد
وتن خسته من سالها درد بی کسی را در سینه تو جای می گذارد
روزی خواهی آمد می دانم و آن روز من با تمام تمنای نگاهم به تو خواهم گفت:
که به شوق آمدنت تمام سالهای عمرم را به انتظارنشسته ام
تو مرا با خود می بری به وسعت بیکرانه عشق وتا آخرین سرمنزل دوست داشتن
من وتو ما می شویم وبال در بال هم تا هرچه آبی است پرواز می کنیم
دیگر غمی ندارم حتی اگر برای تمام عمر کسی از من یادی نکند
با تو بودن برایم بس است
واین است سرود خوشبختی من





























بمان
ای تازه تراز باران
با من بمان
تا حجم قلب ترک خورده ام از عشق تو لبریز شود
بمان
تا خستگی شبهای بی کسی از تن به در رود
با من بمان
تا لحظه سبز رسیدن
با من بمان
تا زندگی معنا یابد
بمان
ای همیشه تازه ای همیشه خوب
بمان تا لحظه سرخ غروب
ای خورشید تابان دلم
تو
تمام راهها به گيسوان تو ختم مي شوند.تمام ابرها در دستان تو به دنيا مي آيند
و تمام آفتابها از چشمان تو آغاز مي شوند.
صدايم را بشنو اي يگانه اي که از همه کهکشانها بالاتر نشسته اي!
صدايم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده !
کجا به سراغت بيايم؟اي آخرين آرزوي من!درجنگلهاي انبوه و شرجي شمال يا کوهستانهاي
مغرور غرب؟ بي قراري ام را براي که بگويم ؟ به پيچکهايي که هرگز تا ارتفاع تو قد نمي کشند
يا درختاني که دستشان به دامان تو نمي رسد ؟
از تو فقط با دهانهايي گفتگو مي کنم که بارها نام تو را بوسيده اند ؟
با درياهايي که شب و روز در تو غوطه مي خورند ؟
با دلهايي که بوي شيرين فرهاد را دارند .
صبح ها که آسمان را آرام تکان مي دهي و بر پلکهايمان خورشيد مي ريزي ؟
باتوحرف میزنم ؟درحاليکه بارانها به دورم حلقه زده اند و حرفهايم را ترجمه ميکنند .
اي نازنين تر از افسانه هاي ناگفته ! بضاعت من اندک است .
هديه اي براي تو ندارم جز لبخندهايي که طعم عشق را دارد و اشکهايي که از چشمه هاي ملکوت زلال تر است .
من و شقايق و نارنج همزمان به دنيا آمده ايم ؟
در روزي که دستهاي محبوب تو که لبريز از عشق بودند در تپه هاي ازل سنبله ها و ياسمن ها را مي آفريدند .
اي قشنگتر از روزهاي عاشقي ! اي دلپذير تر از ساعتهاي پرتپش انتظار !





























سلام دوستان عزيز
امروز يکي از زيباترين روزهاي خداست
روز تولد عشق من حميد عزيزم
به مناسب اين روز يه مشاعره را انداختم
لطف کنيد وشعراي زيباي خود را بنويسيد
وتوي جشن کوچک ما شرکت کنيد
از همه شما ممنون هستيم
هواخواه توام جانا و ميدانم که ميداني که هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني
روزي که به دستهاي گرم ومهربونش احيتاج داشتم اومد
وقتي اومد تمام غصه هام رفت سراسرزندگيم شاد شد
تمام فصلهاي زندگيم بهارشد
با وجود نازنينش به من آرامش داد
آرامشي که هيچ وقت نداشتم با اومدنش بدست آوردم
وقتي کنار منه احساس ميکنم هيچ آرزويي ندارم چون بزرگترين
آرزوم وجود خودش بود که بدست آوردم
امروز تولدشه تولد عزيزترين موجود زندگيم
خدا جونم ازت ممنونم که حميدعزيزمنو آفريدي وسر راه من قرار دادي
توي اين روز که خيلي عزيز برام ازت ميخوام بزرگترين آرزوي ما رو اجابت کني
خودتم ميدوني چه آرزويي داريم پس مثل هميشه ياور ما باش
بسي گفتند:«دل از عشق برگير!»
«كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است، اما... نوشداروست.
خواستم عشق را معني کنم...؟
به نزديک آن قفس کنار پنجره رفتم، آن را باز کردم تا آن پرنده زيبا آزاد گردد
ولي آن هنگام که آن پرنده به سوي آسمان پر گشود، معصومانه به زمين افتاد!
به قفس نگريستم، نه...! نه...!
آن پرنده بالهايش را درون قفس جا گذارده بود!
آري...!
آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود
آخر، آن پرنده زيبا به ميله هاي آهني آن قفس دلباخته بود
کلمه هاي سنگين را کنار بزن. يا بال و پري به آن ها بده؛ بگذار با رويايت پرواز کنند.
چرا نمي بينمشان؟!
تو که هميشه از سادگي ات دم مي زني،
بگذار حس کنم که مانند باران ساده اي!
ساده اي به سادگي پيچک سبز تنها.
ساده اي به صداقت نگاهت.
بگذار کلماتت سادگي ات را نشانم دهند.
سبک پرواز کنند. مرا هم پرواز دهند.
باز هم از من مي شنوي که خستهام.
هزاران بار ديگر هم!
پس بگذار سادگي ات مرا آرام کند.
بگذار کلماتت خستگي هزار باره ام را دور بياندازد.
بگذار باورت کنم. تمام تو را. و تمام سادگي ات را
نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برميگردم. من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم
دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه دراوج آسمان آبي درحال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيندو آرام نيز به دريا میروند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و ميشويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشتهاي تا با من بماني....!
حميدعزيزم
دوستت دارم

